تبليغاتX
ریل‌نوشت

به نام او که معلم اول است

خداوندا به همه ما ذوق شنیدن          تحمل انتقاد          حوصله بازنگری           بزرگی پوزش          بردباری سکوت           دلیری سخن           توانایی اندیشه و رهایی عمل عطا فرما

شوخی با اخبار ریلی

اقتصاد پویا: سرپرست هیئت همراه وزیر صنایع ، در سفر های استانی رئیس روابط عمومی رجاء شد.

* بازم بگین انتصاب مدیران روایط عمومی ها بر اساس تخصص، کار آمدی و سابقه ی مفید نیست!!!

جمهوری اسلامی: امسال باز هم سوت قطار در ملایر شنیده نمی شود.

* امسال هم سوت قطار                 این جو نمی آیه بِرار( با زبان لری بخوانید )

ابتکار: اقدامات رجاء برای پیشگیری آنفولانزای نوع (آ)

* و ایضا اقدامات وزارت بهداشت برای پیشگیری از تاخیر قطارها ، نظافت کوپه ها، و کمبود بلیط!

اقتصاد: حمل و نقل ریلی با اجرای هدفمند کردن یارانه ها در جایگاه واقعی خود قرار می گیرد.

* آرزو بر جوانان عیب نیست...!

جمهوری اسلامی: مسیر سرخس - بندر عباس 800 کیلومتر کوتاه تر شد.

* یعنی یه چیزی به اندازه ی تهران - قم شده.

پول: کاهش مصرف سوخت با استفاده از تکنولوژی جوش درز ریل !

* به حق چیزای نشنیده... چه ربطی داره؟؟؟

جام جم: کلنگ راه آهن اردبیل - تهران به زودی زده می شود.

* کلنگ به ذات خود ندارد هیچ عیب             هرچه عیب است، ز رها گشتن بعد از آن است.

جهان اقتصاد: تقاضای حمل و نقل ریلی 5 برابر عرضه است!

*به حق 5 تن درست می شه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:41  توسط فریدون اُروجلو  | 

لطایف الحکایات ریلی

حکایت دوم

آورده اند که در سنه های هشتاد و هفت، هشتاد و هشت در زمان صدارت آل زیار رضی الله عنه! مهندسی خوش رو و خوشگو و مستجاب الدعوه در راه آهن که آن زمان زیر مجموعه ی وزارت الطُرق والشوارع ( وزارت راه و ترابری امروز) بودی ، قربانعلی بیگ نام، ُُکه سال ها در دفتر مطالعات و تحقیقات مدیر بودندی و تحقیقات بسیار کردی که همگی در قفسه ها ، در شارع ایتالیا( مرکز تحقیقات آن روز) بماندی و به کار نیامدی، بعد ها به مقامات ارزشمندی چون معاونت اجرایی رجاء، معاونت برنامه ریزی و آخر الامر مجری برقی کردن خطوط ارتقا یافتی.

در احوالاتش گفته اند: فردی بود کاردان و خوش رو که سخنانش به صلاح آراسته بودی و به همه حُسن ظنی بلیغ داشت! الغرض... عادت مالوفه ی او این بود که به دوست و دشمن احسنت می گفتی ، اینگونه : احسنت! ، احسنت! : و این کلا م ترجیح بند سخن او بودی ، خواه سخن طرف مقابل صواب باشد یا خطا!

بُدی یک مهندس

قربانعلی بیگ نام

که خوشرو بُدی

خوش دل و خوش مرام...

مقید بُدی و ادب داشتی

همیشه بدادی به یاران سلام

به هر کس رسیدی احسنت گفت

نه یکی، که بل جفت، جفت!

ولی او هم از دست آل زیار

جفا دید و شد عاقبت بر کنار!!!

یکی از صاحب دلان که سر به جیب تفکر فرو برده و در بحر مکاشفه مستغرق شده بود، او را گفت: مهندسنا شما که آزارتان به موری نرسیدی و در احسنت گفتن نمی گذاشتی فرقی! و فقط بودی در فکر قطار برقی! این جماعت با شما چرا ناسازگاری پیشه کردندی؟و از سمت مجری برقی کردن کنار رفتندی؟

قربانعلی بیگ روی از این سخن در هم کشید و گفت: نفرین بر دهانی که بیهوده باز شود، سوال شد چگونه: گفت روزی مقام مافوق بر سبیل شکسته نفسی سخن می گفتی و خود را برای انتخاب شخصی که او را به سمتی گذاشته بودی و از اوراضی نبودی شماتت می کردی و پی در پی به خود بد می گفتی، حقیر طبق سُنت پیشین در تایید کلامشان دو احسنت گفتمی ، احسنت گفتن همان که بر کنار گشتم به کوته زمان! آنگاه در حالی که با دست راست به پشت دست چپ می کوبید با آهنگ حسرت گفت:

من احسنت گفتم چه باطل چه حق !           مرا جای شد حمل و نقل فلق*

(*) ایشان در حال حاضر رئیس هیئت مدیره ی شرکت حمل و نقل فلق می باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:10  توسط فریدون اُروجلو  | 

لطایف الحکایات ریلی

حکایات اول...

صاحب دلی را پرسیدند: که باز نشستگی یا شاغلی کدام برای فردی چون اروجلو خوش تر است؟ بدون تامل گفت: البته باز نشستگی!!! سوال کردند از چه رو؟؟؟ گفت تا شرش کم شود و خلق را نیازارد.

ای آنکه زمان خدمتت شر بودی

نوک قلمت تیز، زبانت آذر بودی

رفتی و  شد آسوده ز تو آل زیار

و قنا ربنا عذاب النار...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:36  توسط فریدون اُروجلو  | 




مصاحبه ای خواندنی با خودم:

یادش به خیر اون سال هایی که نشریه ی ایستگاه رو زیر چاپ می بردیم ، در موقعیت های مختلفی با افراد زیادی نظیر زنده یاد شهید دادمان، آقای مهندس افشار ، آقای سعید نژاد، بعضی از همکاران بازنشسته و ... مصاحبه انجام دادم. حالا یا به طور مستقیم ، یا در مواقعی به طور غیر مستقیم( یعنی در طراحی سوال ها یا ویراستاری مطالب نقش داشتم.) اما هیچوقت نشده، که با خودم مصاحبه ای رو انجام داده باشم! از اونجایی که این وبلاگ همه چیزش با وبلاگ های دیگه فرق داره و به نوعی خاص به نظر میاد، تصمیم گرفتم یه مصاحبه ای با خودم ترتیب بدم.انشا الله پسند کنید:


مصاحبه کننده: با سلام و تشکر از اینکه وقت شریفتون رو به ما دادید، اگه اجازه بدید، اولین سوال رو بپرسم!

* لطفا خودتون رو لوس نکنید، چیزی که فرد بازنشسته زیاد داره، وقته! بنابراین تعارف رو کنار بگذاریدو سوال تون رو بپرسید.

مصاحبه کننده: بسیار خوب... من قصد داشتم سوال اولمو چیز دیگه ای بپرسم، اما حالا که صحبت از بازنشستگی شد، اجازه بدین بپرسم آیا درسته که شما اجبارا باز نشسته شدین؟ ( یعنی باز نشستوندنتون؟)

* بله... هم درسته، هم درست نیست! من تقاضای کتبی داده بودم ، تقاضا رو برده بودند پیش مرحوم زیاری ، اون بنده ی خدا هم وقتی تقاضا رو دیده بود، دو دستی زده بود توی سر طرف مقابل (اون طرف الان هست) و گفته بود : تعلل نکن آقا جون... تعلل نکن! حالا که خودش خواسته معطل نکن. این بود که، با زن نشسته شدیم.

مصاحبه کننده: اگه فضولی نیست میشه بفرمایید الان چیکاره هستید؟

* فعلا مثل اکثر بازنشسته ها نماینده ولی فقیه  در منزل! البته قراره به عنوان مشاور فرهنگی هفته ای دو روز، برم جایی ولی اسمشو نمی گم چون ممکنه  یه وقت دشمنا خبر دار بشن...!

مصاحبه کننده: می شه سوال کنم چرا وبلاگ درست کردین و چیز می نویسین...؟ مگه مرض دارین؟؟؟

* بله ؟؟؟؟ادب داشته باشین... ( در این لحظه قندان را به سمت مصاحبه کننده پرتاب میکنم ولی او جا خالی می دهد.)

مصاحبه کننده: ( با ترس )!منظور بدی نداشتم... می خوام بگم اگه بی کارید، برید سرکار ، یه پُستی، چیزی بگیرید!

* پست که قبلا داشتیم، حالا پُست می زاریم... یعنی خودمون پست میدیم. بازنشستگیه دیگه، عالمی داره!

مصاحبه کننده: حالا که صحبت به اینجا رسید، نظرتون راجع به پُست های وبلاگتون چیه؟

* باید مواظب باشیم این پست ها ، پَست مان نکند.

مصاحبه کننده: می گویند تذکرة المسئولین رو برای دوستانتون و بعضی از افراد نمی نویسین! آیا در این زمینه، خط قرمزی دارید؟؟؟

* نه!!! می نویسم، آسیاب به نوبته.

مصاحبه کننده: راستی تا یادم نرفته... نامه ای که به مدیر عامل راه آهن نوشتید، جواب دادن؟

* خیر ، سکوت فرمودند !

مصاحبه کننده: به نظرتون ، سکوت علامت رضاست؟

* نه... یه موقع هایی هم جواب ابلهان( یعنی ما ) خاموشی ست...!

مصاحبه کننده: چرا جواب ندادند؟

* آه هَه... شما هم پیله کردین آ ! جواب دادن! این هم که جوابی ننویسند ، جوابی ست!!!

مصاحبه کننده: راستی نظرتون راجع به مدیر عامل جدید چیه؟؟؟

* (سکوت ممتد.......) والله بگیر و ببندش مثل قبلی هاست، مضافا اینکه یه جاهایی  زبونم لال .. زبونم لال از خدا هم بالاتر رفته.

مصاحبه کننده: منظورتون چیه؟؟؟؟؟

* منظورم اینه که در سوره ی نساء ، آیه ی 164قران اشاره به این می کند که (وقتی موسی از خدا تقاضای ملاقات وصحبت می کند) خدا با موسی سخن می گوید:

(( و کَلَم الله موسی تَکلیما)) در حالی که ایشان ( انشاالله  که از سر تکبر نیست )دلشان نمی یاد که با خلق خدا و زیر دستان سخن بگویند. جواب سخن را هم که نمی دهند.

مصاحبه کننده: ببخشید... یه سوال خصوصی ازتون دارم. شنیده ایم که به بعضی از افراد روابط عمومی گیر دادند که برای شما خبر می آورند، یا با شما ارتباط دارن.!

* من با خیلی ها در راه آهن ارتباط دارم بعضی از این افراد در رده مدیران راه اهن هستند!

 گر حکم شود که مست گیرند

در شهر هر آنکه  هست گیرند

پاسخ قسمت دوم سوالتون هم اینه که مگه من بن لادن هستم که ارتباط با من جُرم باشد؟؟؟ من یه باز نشسته ای هستم که سلاحی جز قلم ندارم.

مصاحبه کننده: این درسته وقتی شما سر کار بودید، انتقاد نمی کردید ولی حالا شجاع شدید؟

* کمی درست است چون آن موقع هم خیلی چیزارو گفته، یا نوشته ام. ولی ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است... اگر چه خفه می شود!!!

مصاحبه کننده: چرا اکثر افرادی که با شما ارتباط دارن، با نام حقیقی کامنت نمی گذارند؟؟؟

* چون شاغل اند و غم نان دارند.!

مصاحبه کننده: چرا خوانندگان وبلاگ شما، در هفته ی گذشته یک باره به شّدت افزایش پیدا کرده، و به حدود 300 نفر رسیدند؟

* سوال سیاسی نپرسید... من دلیل شو نمی دونم!

مصاحبه کننده: به خاطر نوع مطلب بود، یا فرد خاصی مطرح بود؟

* شما دارید شّر به پا می کنید، پاسخ نمیدم.( می خواهم مصاحبه را ترک کنم،ولی پسرم نمی گذارد و هُلم می دهد)

مصاحبه کننده: نظرتان را راجع به حاجیان بیان کنید...!

* حاجیان؟ (حاجیان )اعمالشان تمام شده، و در حال بازگشت هستند!

مصاحبه کننده: منظورم آن حاجیان نیستند که حج تمتع رفته اند، بلکه...

* خوب آنها هم که حج عمره رفته اند توانشان اندک بوده امید است که خدا اعمالشان را قبول کند و از آنها  هم راضی شود.

مصاحبه کننده: چرا طفره می روید؟

* طفره؟؟؟؟؟ اصلا در مصاحبه شرکت نمی کنم!

و مصاحبه نیمه کاره می ماند...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 20:17  توسط فریدون اُروجلو  | 



تذکرة المسئولین

اندر مناقب مولانا ، حضرت ضیغم، رضی الله عنه مدیر امور کارکنان والمنابع انسانی

آن منبع اسرار ، آن منشا انوار ، آن فُلک عبادت ، آن خورشید سعادت، آن مجری احکام و حَکَم، آن سلطان اوتاد و قطب عالم، آن مصدر احکام ضربتی، رسمی،کار معین و ثابت شرکتی ، آن پرورده ی دست کرمی، آن دوستدار پرتقال بَمی، آن محتشم اعظم، آن نور انجم ، آن مدیر معظم، و آن پیوسته در اندوه و غم، شیخنا و مولانا مدیر امور کارکنان والمنابع انسانی، حضرت ضیغم (اعلم الله مقامه) از کُبار گروه کارگزینی بودی و در انواع علوم بهره ی تام داشتی ، خاصه در منابع انسانی ، احوالی پسندیده داشت و سر آمد دوران بود علی الاطلاق ... و از محضر مشایخ بزرگی چون مولانا محسن کرمی (دامة افاضة) سالها کسب فیض کردی و بهره ی فراوان بردی. در دیگر احوالات او گفته اند پیوسته از دست ارباب رجوع رمیده و در عیان نشدن در مقابل آنان یگانه ی زمان بودی! به طوری که هیچ گاه دیدن او به چشم ارباب رجوع بلاتکلیف میسر نشدی..!

 در وجه تسمیه و دلیل اینکه حضرت ضیغم را(ضیغم گفتندی) این است که در اصل شُهرت او (زی غم) بودی!! (( کسی که با غم زیست می کند، یا غم دیگران را زیاد می خورد))بدان علت که دائما غصه ی کارکنان بدون حُکم و یا بازنشستگان بدون مقرری خوردندی!  و از خواب و خوراک محروم گشتی!  که بعدها در اثر سهل انگاری و سهو اداره ی ثبت اسناد به (ضیغم) تبدیل گشتی!!! و این شهرت این چنین بماند.

آورده اند مولانا ضیغم، که از اوایل سال های مدیریت از درون غم و حُزنی بر او غالب بود.(به آن علت که گفته شد) آنقدر در فکر کارکنان مستغرق بودی که گفته اند: شبی از شب های زمستان در زیر دیوار خانه ی یکی از بازنشستگان (که در جوادیه مسکن داشت) و ماه ها بود حکمش صادر نشده بود، از فرط  ناراحتی و غم تا بامداد بایستاد و هیچ نخفت و حال آنکه همه ی شب برف می بارید، و او هیچ برف را متوجه نشدی...! و چون روز بر آمد و بانگ نماز صبح برخاست به خود آمد و دانست تمام شب را مستغرق در حال آن کارمند ضعیف بوده و هیچ نیاسوده!

روزی در حلقه ی مریدان اهل حق بود، از سر دلسوزی او را شماتت کرده و گفتند: یا شیخ! چرا انقدر به خود سختی داده و در غصه ی کارکنان خویش را فرسوده کنی و جسم رنجور سازی؟؟ آهی کشید و گفت: از مشایخ و بزرگان خویش سالها پیش آموخته ام که :

غصه ی کارکنان بخور روز و شب

رنج خود و، راحت یاران طلب

*************************************

این بگفت و به حلقه ی درویشان اهل حق که در حال سماع بودند پیوست... روزگار اش پیوسته باد!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:32  توسط فریدون اُروجلو  | 

به بهانه ی فرا رسیدن عید قربان ، روز تسلیم و رضا

از زبان حاجیانی که به زیارت خانه ی دوست، رسیدند.

************************************************

الهی... ما به زیارت خانه ات نائل گشتیم...

ولی خانه کجا و صاحب خانه کجا؟

طائف آن کجا و عارف این کجا ؟

آن سفر جسمانی ست و این روحانی

آن برای دولتمند است و این برای درویش

آن ترک مال کند و این ترک جان

آن سفر آفاق هست و این سفر انفس

آن فرش پیماید و این عرش

آن مُحرم می شود و این مَحرم.

آن لبیک گوید و این لبیک شنود...

آن بهشت طلبد و این بهشت آفرین!

آن حاجی شود و این ناجی

آنان سنگ و گل ببیند و اینان جان و دل

آنان سرگرم صورت اند و اینان محو در معنا و سیرت اند.

الهی... زیارت صاحب خانه را نیزنصیبمان فرما...!!!

 

                                                                     بمنک وکرمک

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:16  توسط فریدون اُروجلو  | 

خوشا به حال سرگشتگان وادی عرفات

فردا روز عرفه است. روز شور و زمزمه های عاشقانه و اشک های گرم حُجاج،  روز سرگشتگان وادی عرفات. راستی عرفات کجاست؟؟؟

عرفات بیابان وسیعی ست در چهار فرسخی مکه که حاجیان از ظهر فردا تا غروب نُهم ذی الحجه در آن می مانند.میگویند دلایل مختلفی برای نام گذاری این سرزمین ذکر شده است. از جمله اینکه: هنگامی که پیک وحی خداوند جبرئیل امین مناسک حج را به ابراهیم در آنجا آموزش می داد ، ابراهیم در برابر آموخته هایش می گفت: عرفت! عرفت! (شناختم، شناختم)ولی از آنجایی که نخستین مرحله ی حج از این سرزمین اغاز می گردد، به نظر می رسد مفهوم دیگری که به معنای  معرفت و آگاهی ست، در مورد نام این سرزمین صدق کند. چون این محل محیط بسیار آماده ای برای معرفت پروردگار و شناسایی ذات پاک اوست. و به راستی آن جذبه ی روحانی و معنوی که انسان به هنگام ورود در آن سرزمین پیدا می کند، با هیچ بیانی قابل توصیف نیست.!

همه یک شکل! همه یک نواخت! همه بیابان نشین ، همه از هیاهوی شهر و زندگی مادی گریخته  در زیر آن آسمان نیلی ، در آنجا که فرشته ی وحی بال و پر می زند و از لا به لای نسیم اش صدای زمزمه ی جبرئیل وصدای مردانه ابراهیم به گوش می رسد.!

در عرفات سخن از شناخت است همانطوری که در مشعر سخن از شعور است و در منا سخن از عشق و ایمان! مناسک حج سراسر الهام است و زیارت خانه ی خدا یاد آور تاریخ اسلام. حج بزرگترین نمایش تاریخ است که کارگردان آن خداست و نقش آفرینان آن زنان و مردان خدا جو در نقش هاجر و ابراهیم، صحنه و( لوکیشن ها) صفا و مروه و زمزم و مشعر و منا!

و اما این آخرین آن ،عرفات  ،صحنه ی شور انگیز عشق و عرفان و یاد آور مناجات عاشقانه ی حسین بن علی (ع) در دامنه ی کوه جبل الرحمه با معبود بی نیاز. عشق را هم باید از حسین آموخت و مناجات و عبودیت را..

حسین جان ، ای زلال ایمان!

تو در دعای عرفه چه خوانده ای و چه گفته ای که امروز زیر هر خیمه در آن صحرای سوخته تمام سنگ های وادی عرفات با تو در نغمه و راز و نیاز اند!

و آخر اینکه تنگ غروب فردا سوار سبز پوش فاطمه، مهدی موعود که عطر حضورش در پهن دشت صحرای عرفات پراکنده است، کدامین خیمه را دیدار می کند؟...راستی کدامین خیمه را؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:26  توسط فریدون اُروجلو  | 


شوخی با اخبار ریلی

 

جهان صنعت: ناوگان فرسوده ریلی قربانی می گیرد.

* عیبی نداره... آخه شنبه عید قربانه!

تهران امروز: خاطرات بازنشستگان راه آهن مکتوب می شود.

* بلاهایی که برمن امده هر روز سر کارم       مصیبت نامه ی دلهاست دیوانی که من دارم

عصر اقتصاد: کمبود اعتبار مانع رسیدن به چشم انداز بیست ساله در بخش راه آهن است.

* ایشالا تا 20 سال دیگه بر طرف می شه.

تهران امروز: راه آهن و تکریم ارباب رجوع.

* آسانسور اختصاصی مخصوص مراجعان، ملاقات اجباری با مسئولین(برای حل مشگل) همراه با صرف ناهار و سرویس ایاب و ذهاب ، شک دارین مراجعه کنین!!!

جهان صنعت: حلقه ی مفقوده ی حمل و نقل ریلی، عدم تامین منابع (مالی) است.

* اتفاقا حلقه ی مفقوده ی زندگی ما هم همینه!

اسرار:

مدیر کل راه آهن لرستان: پروژه ی ایستگاه پُل تله زنگ فقط 30% پیشرفت دارد.

* بابا برو خدا رو شکر کن...!

اندیشه ی نو: 40% از خطوط ریلی کشور، مورد استفاده قرار نمی گیرند.

* مثل خیلی از نیرو های مفیدی که مورد استفاده قرار نمی گیرن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:41  توسط فریدون اُروجلو  | 




مکتوب کردن خاطره...

مدیر کل ناحیه ی جنوب:بازنشستگان می توانند خاطرات و تجربیات خود را به تحریر در آورند

همانطور که قبلا هم در یکی از پست ها به عرض رساندم این جمله را مدیر کل محترم راه آهن جنوب مدتی پیش در دیدار با کارکنان بازنشسته بیان کرده. البته واضح است که منظور ایشان خاطرات زمان خدمت و انتقال تجربیات کاری ست اما از آن جایی که ممکن است خاطرات بعضی از افراد در زمان خدمت خدایی نا کرده بد آموزی داشته !  یا اینکه خاطرات زمان بازنشستگی برای انتقال تجربه جالب تر باشد، خاطره ی یک روز از روزهای زندگی یکی از همکاران بازنشسته که مربوط به همین روزهاست ، در دو قسمت خاطره و انتقال تجربه تقدیم می گردد.

خاطره:

یک شنبه سی ام آبان ماه ، ساعت 6:30 صبح

حدودای ساعت 6:30 یه نماز لب طلایی ( نزدیک به طلوع افتاب) خوندم و دوباره رفتم زیر پتو ، هوای پاییز یواش یواش داره خودشو نشون می ده و حسابی سرد شده. پتو رو تا خرخره می کشم رو خودم اما صدای آمرانه ی عیالم از زیر پتو هم به گوش می رسه:پاشو برو یه نون بگیر، الان نونوایی شلوغ می شه! بچه می خواد بره مدرسه، خودمو به خواب می زنم و اصلا گوش نمی کنم. چند لحظه بعد صدای در که می یاد ، متوجه میشوم خودش عازم نانوایی شده ، خوشحال شده و به خواب می رم. 

همون روز ساعت 8:30 صبح

با صدای زنگ ممتد تلفن از خواب بیدار می شم.عیال با اینکه صدای زنگ تلفن را می شنود ولی خود را به نشنیدن می زند. با چشم هایی پُف کرده گوشی را بر می دارم از مدرسه ی پسرم زنگ زده اند می گویند: باید فورا به آنجا بروم!!!

ساعت 9:30 صبح

ناظم مدرسه ادعا می کند پسرم آنها را دست انداخته!ولی من قسم می خورم که بچه ی من اهل این حرفها نیست. بگو مگو بالا می گیرد  قضیه را که تعریف می کنند  متقاعد شان می کنم که فرزندم حقیقت را گفته و قصد مسخره کردن کسی را نداشته مسله یک جوری فیصله می یابد ، موضوع از این قرار است که...

 در مدرسه ی جدید پسرم ، ناظم مدرسه درباره ی شغل پدرش از او سوال کرده و او گفته که : پدرم قالی فروش است!  در برابر پرسش دوم ناظم که پرسیده بوده: مغازه ی قالی فروشی پدرتان کجاست؟؟؟  گفته بوده: پدرم مغازه ای ندارد! ولی مدت هاست بازنشسته شده  وچون حقوق نگرفته برای گذران زندگی مان هر از گاهی یکی از قالی های منزل را به دوش می کشد و در بازار می فروشد! ناظم وقتی موضوع را می شنود فکر می کند که او را دست انداخته و سیلی محکمی به صورتش می زند.

انتقال تجربه: 

اولا سعی کنید در سازمانی کار کنید که موقع باز نشستگی برقراری شما را به موقع صادر کند تا بدون حقوق نمانید .

 ثانیا اگر چیزی از خانه تان برای فروش بُِردید، سعی کنید فرزندتان در جریان قرار نگیرد، چون آبرویتان را می برد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:6  توسط فریدون اُروجلو  | 









تذکرة المسئولین

در چگونگی سوال از مدیرنا مولانا عباس نظری دامت سیاحتُه

آن متین مقام ریاست، آن کارشناس سابق حراست ، آن مرد سیاست و کیاست ، آن منصوب جهان دیده، آن به ریش مخالفان خندیده ، آن دودمان انصاری ز هم پاشیده ، آن همدم( یو آی سی) و کشور های آسیای جنوب و شمال، آن محرم حریم وصال ، آن مورد رشک تمام رجال، آن به دانش بین الملل عامل ، آن داننده ی زبان استانبولی  کامل ، آن به سیر و سفر مایل، آن مدیر پاسپورت به دست، آن عاشق کنفرانس و نشست، آن دوست دار سفر به هر نقطه که هست...، مولانا شیخ عباس نظری ، و جدیدا صاحب تویوتای کَمِری، رضی الله عنه ، سالها از اکابر حراست بودی و صاحب فراست تا اینکه مورد توجه و عنایت شیخ اعظم مولانا جهاندیده ، اعظم الله مقامُه، واقع شدی... چندان که گفته اند: جهان دیده از غایت لطف وشدت وزیادی علاقه،   نظری را ریحان القلوب خطاب می کردی!.پس او را به زودی به زعامت امور بین الملل منصوب ، و سیاحت های فراوان نصیب او کردی تا آنجا که او در سیر و سفر خصوصا بلاد ترکیه و قونیه و سایر کشور های (یو آی سی) تبحری عظیم یافت وشهره آفاق شد.

آورده اند که هنگام عزیمت به یکی از سفر ها ، در کنار خرپُشته ی هواپیما( منظور: پلکان است)، او را گفتنتد: یا شیخ سفر به سلامت باد. دلیل این همه سیر و سفر به بلاد( نه فقط سعید نژاد که در تمام دوره ها چه زیاری و چه صاحب محمدی) می روی، چیست؟؟؟

شیخ با نگاهی عمیق که به نگاه فقیه اندر سفیه، می مانست به سوال کننده نگریست و سخت گریست!!! پرسیدند: فدایت شوم... از چه رو می گریی؟ گفت: به دلیل نادانی این جماعت ، که می کنند شماتت ! چرا که حکمت سفر ندانند و سعدی نشناسند!

 جسارت کرده و پرسیدند: چطور این کلام می فرمایی؟ گفت: علت سفر ها آن است که در زمان شروع زعامت امور بین الملل ، خام بودَمی و تجربه نداشتم! و آنطور که سعدی علیه الرحمه می فرماید:سفر باعث کسب تجربه و پختگی ست!! سفر رفتن را آغاز کردم و این علت تامه ی سفر های بسیار من است... اگر بدانید و بفهمید...که ندانید!

و آنگاه از لسان سعدی علیه الرحمه اینطور بخواند:

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

هر کس که مدیر عامل ، باشد به هر نامی

این بخواند و باز... گریست چندان که دامنش از اشک تَر شد.....  و  آن در سنه هزار وسیصدو هشتاد وهشت بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:42  توسط فریدون اُروجلو  | 

با روزه وارد شوید!

اگر این روزها گذرتان به سالن ایستگاه مسافری راه آهن که روزانه پذیرای هزاران نفر از مسافران و زائران حرم رضوی ست، افتاده باشد هنوز حس معنوی ماه مبارک رمضان در شما زنده می شود ! و احساس می کنید که باید روزه بگیرید ! زیرا پس از گذشت حدود چهار ماه از ماه رمضان بَنر رنگی بزرگی در طرف چپ درب ورودی سالن خودنمایی می کند که خبر از مژده ی حلول ماه مبارک رمضان و ماه نزول قرآن می دهد.

ظاهرا این بنر تبلیغاتی که مخصوص ماه مبارک رمضان نوشته و نصب گردیده کماکان در جای خود باقی ست ! و قرار است به خاطر صرفه جویی تا ماه رمضان آینده باقی بماند و این حس را به شما القا کند که هنگام ورود به سالن مسافری و سوار شدن به  قطار با روزه وارد شوید!!!

امید است این غفلت مورد توجه روابط عمومی شرکتین رجاء و راه آهن قرار گیرد  البته قبل از آنکه ماه محرم از راه برسد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:3  توسط فریدون اُروجلو  | 

دردهای بی درد...

" از دو مفهوم انسان و انسانیت، اولی در کوچه ها سرگردان است و دومی در کتاب ها"

این کلام نغز و پر معنا از مردی ست که امروز در بلندای یکی از رفیع ترین قله های فرهنگی این مرز و بوم جای دارد. استاد محمد رضا حکیمی فیلسوف ،  مجتهد ،پژوهشگر ، نویسنده و متفکر برجسته ی کشورمان که روز گذشته عدم پذیرش جایزه ی جشنواره ی فارابی از طرف او بهانه ای بود که یکی از نشریات مطلبی درباره ی زندگی نامه ی این مرد بزرگ بنویسد و باز این درد بی درد را که همانا عدم شناخت ما از شخصیت ها و پاره های تن فرهنگ این کشور است را به یاد مان بیاورد.

سال هاست در حالی که هر روز از آخرین تحولات بازار سکه و طلا ، اتوموبیل و ملک و ساختمان یکدیگر را خبر می کنیم و تغییرات آن را دنبال می نماییم و افرادی مانند مایکل جکسون بی هویت یا دیوید بکهام و رونالدینو وعمو پورنگ...و دیگر اعاظم از این دست در بین ما و کودکانمان شان و منزلتی بزرگ دارند، شخصیت بزرگی مانند استاد محمد رضا حکیمی حتی در بین اهل فرهنگ و کتاب ما نا شناخته است و این از جمله درد های بی دردی ست که متاسفانه بدان مبتلاییم.

استاد محمد رضا حکیمی از طلاب قدیمی مشهد و صاحب آثار مهمی از جمله مجموعه ی هفت جلدی  کتاب الحیاه است که دین شناسی گسترده ای بر اساس قرآن و حدیث در آن وجود دارد.

محمد رضا حکیمی در سال 1314 در مشهد زاده شد و در سال 1320 ابتدا راهی مکتب و سپس مدرسه شد و در سال 1326 در حوزه علمیه ی خراسان تحصیلات خود را آغاز کرد و بیست سال به علم اندوزی و خود سازی پرداخت . او در سال 1348 اجازه ی اجتهاد را از شیخ آقا بزرگ تهرانی دریافت کرد. استاد حکیمی در طول چند دهه ، نسل معاصر و مخاطبان خود را با عمق اندیشه اسلامی با نگارش ده ها کتاب که گاه شمارگان آنها به 100 هزار جلد رسیده است به سرچشمه ی زلال وحی نزدیک  کرده عناوینی هم چون بعثت، عید غدیر، عاشورا، قیام جاودانه، هفت جلد الحیاه و دایرة المعارف بزرگ اسلامی از جمله اثار مکتوب اوست.

از مهم ترین ویژگی های استاد آن است که شخصیت بزرگ وتاثیر گزاری مانند  زنده یاد دکتر شریعتی در نامه ای خطاب به ایشان او را وصی  تمام آثار خود اعلام کرد ه و طی نامه ای از او خواسته تا حدود 200 اثر اعم از مقاله و کتاب و نامه و ترجمه و ... توسط استاد تصحیح ، تجدید نظر و چاپ شود.

شریعتی می نویسد: سرپرستی و تربیت(( آثارم ))همه ی این عزیز تر از کودکانم را به شما می سپارم که از خودم شایسته ترید و شما را به خدا و ... خود در انتظار هرچه خدا بخواهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:34  توسط فریدون اُروجلو  | 


لطفا کامنت دهید!

پُست امشب رو به درخواستی  که در کامنت یکی از دوستان  امده اختصاص می دهم، البته نه از این نظر که کامنت ارسالی این خواننده ی محترم که با اسم مستعار مریم مطلب ارسال کرده (و خدا شاهده که من نمی شناسمش) سراسر تعریف و تمجید است، بلکه به دلیل اینکه حرف و نظر او را برای ادامه ی مسیر این وبلاگ مهم می دانم. کامنت ارسالی که در پست  مسافر قطارهم قابل مشاهده می باشد به این شرح است :

***************************************************************

سلام حاج آقا اروجلو
کاش راجع ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه مطلب میزاشتی مطمئنم حرفهای خوبی داشتی و پست خوبی میشد
یه چیز دیگه: در روز نزدیک به 100 نفر بازدید کننده داری اما نظر دهنده خیلی کم هستند میدونی که با نظر دیگران آدم میتونه ما حصل کارشو بهتر کنه البته شاید خیلی ها اصلا ندونن که باید نظر بدن شاید هم بعضیا میترسن که نکنه فردا حراست بخادشون باید بگم که خبر دارم خیلی از بچه های حراست از بازدید کننده های پرو پا قرص وبلاگ قشنگت هستند و جای هیچ ترس و نگرانی وجود نداره یه مطلب با این مضمون بزار که هر کسی میاد حتما نظر بده
ممنون میشم...

*****************************************************************

پاسخ و توضیحی ابتدا به صورت نثر و سپس در قالب نظم بهانه ای برای نوشتن این پست و اظهار لطف این خواننده ی عزیز :

یک اینکه - بازدید کننده ها چند روزیه آب رفتند... به نظرم چشم خوردم!!! البته امروز تا نزدیکای ظهر شبکه ی راه آهن دچار اشکال بود یکی از دوستان زنگ زد و گفت: فلانی...وب سایت شما رو فیلتر کردن چون هرچی سعی می کنیم صفحه باز نمی شه! منم خندیدم و گفتم: من که چیزی نمی نویسم که کار به اونجاها بکشه ، بعد کاشف به عمل اومد که شبکه خراب بوده !

دو اینکه  -ما ملتی هستیم که علی رغم دارا بودن پیشینه ی تاریخی و فرهنگی متاسفانه فرهنگ مان بیشتر شفاهی ست تا کتبی و اصولا برای نوشتن و مکتوب کردن مطالب همت کمتری داریم. بنا براین اصل اینکه ،دوستان کمتر کامنت می گذارند و اظهار نظر نمی کنند به همین علت است.

سه اینکه- چند روزیست  متاسفانه به علت نوشتن بعضی از مطالب نا مربوط   دور از شان انسانی در وبلاگ ، علیزغم میل باطنی ام کامنت ها را بعد از کنترل در معرض دید خوانند گان قرار می دهم شاید همین باعث شده تا کامنت های کمتری به دستم برسد.

با اینهمه از تمامی دوستان و خواندگان وب سایت درخواست می نمایم با اظهار نظر ( استفاده از هر نامی که صلاح می دانند ) برای پر بارتر شدن مطالب و ارائه ی رهنمود های لازم حقیر را ازمطالب مفید خویش بهره مند سازند (قرار دادن کامنت در وبلاگ ها نیازی به معرفی ایمیل و آدرس سایت ندارد و بسیار ساده است)

لطفا کامنت دهید و اظهار نظر کنید

شر اما بپا نکنید بلکه رفع شر کنید

حرفی خلاف ادب نزنید با کامنت خود

حرف بد اگر می زنید، قبلا خبر کنید

حرف خوش و کامنت قشنگ یاایمیل خوب

تصویر خوب بفرستید و حظ بصر کنید

با کیمیای کلام و پیام خویش...

این مس وجود مرا، دوستان زر کنید!

این شعر را نوشته ام ، خواندید اگر وقت کار

لبخند زنید و خستگی از تن به در کنید

من همچو حافظ آخرین نصیحتم این است:

کز همنشین بد ای دوستان، حذر کنید...!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:14  توسط فریدون اُروجلو  | 


ما از بالا به پایین می ترقیم!!!

این پست رو از یکی ار روزنامه های نیمه دولتی(همشهری روز پنج شنبه، 28 آبان ماه)انتخاب کردم. فقط شعر آخرش مال منه  تیتر خبر این بود:

سقوط بیست و هفت پله ای ایران از لحاظ فساد اداری.

بر اساس تازه ترین گزارش سازمان بین المللی شفافیت، ایران از نظر شاخص فساد اداری با بیست و هفت پله نزول نسبت به سال گذشته ! در مکان 168 جهان جا گرفته است!  و فقط هفت کشور دنیا از لحاظ فساد ادری وضعیت نا مطلوبتری از ایران دارند.

ایران در سال 2008 از بین 180 کشور در رتبه ی 141 ، در سال 2007 از بین 179 کشور، در رتبه ی 131 و در سال 2006 از بین 163 کشور در رتبه ی 105، در سال 2005 از بین 150 کشور، در رتبه ی 88، در سال 2004 از بین 145 کشور در رتبه ی 78 قرار داشت. این ارقام نشانگر نزول وحشتناک ایران از لحاظ رتبه ی فساد اداری طی سال های اخیر است.

به موجب گزارش های رسیده سازمان بین المللی شفافیت در گزارش سال 2009 خود فساد اداری در 180 کشور جهان را مورد بررسی قرار داد و برای چنین فسادی در ایران شاخص 8/ 1 را در نظر گرفت که با چنین امتیازی ایران به طور مشترک با کشور های بروندی ، گینه، ترکمنستان و هایتی در مکان 168 جهان قرار گرفت !طبق گزارش این سازمان سومالی فاسد ترین کشور جهان است و در قعر جدول جای دارد.افغانستان به دلیل گسترش تجارت مواد مخدر در رده ی 179، یعنی یکی مانده به آخر قرار دارد.

اینم شعر:

تو دنیا ادعا داریم که حقیم!

شماتت گر بشیم ما مستحقیم

ترقی می کنه هر کس به بالا

ما از بالا به پایین می ترقیم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:16  توسط فریدون اُروجلو  | 





قیافه ی خیلی عجیبی داشت... شایدنوع لباس هایی هم که تن کرده بود قیافشو خاص تر نشون می داد ، موهای بلند و نسبتا ژولیده ای داشت که مثل پرانتزی دو طرف صورتش رو پوشونده بود. چشم های  خسته وبی حالش  تو قاب صورتش درشت تر بنظر می رسید

از همون اول حرکت قطار تو راهرو ایستاده بود و بیرون رو تماشا می کرد، انگار بدون بلیط سوار شده بود چون چند بار میهمان دار سالن ما که پشت رستوران قرار داشت به وایسادنش تو راهروی قطار گیر داد. اما او با نگاهی خیره و چهره ای سرد گفت که منتظر رئیس قطاره...!!! روز خیلی  زودجای خودشو به شب سپرد، تاریکی که نشست تو کوپه و چراغ ها روشن شد، بیرون تاریک تاریک به نظر میومد. یکی دوباری که از کوپه خارج شدم، اونو تو راهرو دیدم. زُل زده بود به دور دست ها...و دل سپرده بود به موسیقی چرخ ها و ریل قطار...چرخ ها وریل قطار...

قطار که به ایستگاه قم رسید، از پشت پنجره ی کوپه دیدمش. روی سکوی ایستگاه دستش تو دست پلیس بود و با رئیس قطار مشغول حرف زدن بود. انگار از قطار پیاده اش کرده بودن. وقتی که قطار از ایستگاه قم حرکت کرد وآرام آرام منظره ی ایستگاه از جلوی چشم ها شروع به عقب،عقب رفتن کرد از پنجره ی قطار بیرون رو که نگاه کردم تصویر چهره ی ژولیده و غمگینش که با نگاهش ،پنجره ی تک تک کوپه ها رو دنبال می کرد، از مقابلم دور و دور تر شد...هیچگاه نفهمیدم اون مسافر غریبه کی بود !!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:37  توسط فریدون اُروجلو  | 




تهران امروز: خط آهن تبریز- میانه در انتظار اعتبار

*     آنچه باعث گشته که خوابیده کار       اعتبار است، اعتبار است، اعتبار

ابرار اقتصادی: حمل و نقل ریلی در انتظار گرانی.

* به همان دلیل که افتد و دانی...!

همشهری: مهندسی ساختمان و تاسیسات راه آهن، بورسی می شود.

* حالا خوبه......نمی شه 

فرهنگ آشتی: قیمت بلیط های قطار با قطع یارانه ها افزایش می یابد.

*    این هنوز از نتایج سحر است          بگذار تا صبح دولتش بدمد!!

پیام زمان: احداث 325 کیلومتر راه آهن ترکمنستان به ایران سپرده می شود.

* و احداث کیلو متر ها خط آهن داخل ایران، به خدا...!

آفتاب یزد: واگن های دست دوم روسی و چینی ، واگن پارس را زمین گیر کرده است.

* ایضا هواپیما های دسته سوم شون سازمان هواپیمایی رو زمین گیر کرده و سیاست های دسته چند چندمشون هم.....دیگه خودتون میدونید....!!!

وطن: اعتیاد فاجعه بار لوکوموتیو رانان مصری.

*راننده که سر خوش باشه....!

تهران امروز: راه آهن در عرصه ی ورزش باید خودکفا شود.

*یه نفر با یه کاسه ماست کنار دریا نشسته بود...پرسیدند: چی کار می کنی؟ گفت می خوام دوغ درست کنم. گفتند: با این مقدار ماست که نمی شه! گفت: اگه بشه، میدونی چی می شه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:46  توسط فریدون اُروجلو  | 






مواظب راهزنان باشیم...!

امروز صبح آیه ای از قران را می خواندم که حیفم آمد شما را بی نصیب بگذارم شرح و تفصیل  این ایه را به اندازه درک وفهم خودم با استفاده از بیان ارزشمند استاد آملی برایتان  مینویسم :خداوند در سوره ی مبارکه ی حدید آیه ی (20)زندگی دنیوی را به پنج بخش تقسیم فرموده و می فرماید دنیا در این پنج بخش خلاصه می شود وبه گونه ی زیبایی برای هر بخش نیرنگ و خدعه ی خاصی را معرفی کرده و به انسان هشدار می دهد که انسان  در هر مقطع عمر گرفتار یک راهزن مخصوص است. پس باید مواظب این راهزنان باشد.آیه  این است:

((اعلموا انما الحیوة الدنیا لعب و لهو و زینه و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال و الاولاد.))

بدانید  که زندگی دنیا پنج بخش دارد. دوران خردسالی،نوجوانی ،جوانی ، کهولت و دوران پیری. برای این پنج مقطع پنج بازی گوناگون فراهم شده است. که اگر غفلت کنیم گرفتار این راهزنان خواهیم شد  رهزن دوران کودکی  بازی  است.  نوجوانی دوران سرگرمی، ودر روزگار جوانی و مقطع سوم عمر توجه به زینت و زیبایی فکر انسان را به خود مشغول می کند. در دوران چهارم مقام و منصب و فخر فروشی انسان را گرفتار میکندو در مقطع پنجم عمر که دست انسان از همه ی نیرنگ های این چهار دوره  کوتاه است، رهزن عمر: تکاثر است (جمع کردن مال و توجه به اولاد ) بنا بر این انسان در هر مرحله عمر رهزنی دارد و اصلاح نفس را نمی توان به مرحله ی بعد حواله داد.

بیان راه آهنی این مطلب با شعر اینگونه می شود:

با قطار زندگی در حرکتیم

خاطرات و لحظه ها

در کوپه ها، همراه ما

هر قطار از آن یکی دیگر جدا

رو به سوی مرگ دارند و فنا

ایستگاه کودکی در ساعتی

سر به سر با رنگ و با بازی گذشت...

نوجوانی و جوانی یک نفس

با عشق و زیبایی پرستی شد تمام

این یکی هم جمله در مستی گذشت...

تا قطار عُمر بر شیب میانسالی رسید!

ایستگاه خاطرات بی شمار...

رهزن این دوره فخر و افتخار

ایستگاه آخری...

دل جانب مال و پی اولاد رفت

وای من این عمر همه

 بر باد رفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:23  توسط فریدون اُروجلو  |